X
تبلیغات
رایتل
چهارشنبه 9 بهمن‌ماه سال 1387

بیا تا برایت بگویم...

از ستاری که سرازیر می‌شوی به سمت اکباتان،وسط میدان کنار پل یک مجسمه است.هیچ‌وقت شبیه دفعه پیش نیست.گاهی شکل دو تا لک لک است که به جایی چشم دوخته‌اند،گاهش شکل دو تا آدم که سرهاشان کنار هم است.گاهی شبیه پرنده‌های آماده‌ی پرواز.

نمی دانم؛اما من هر‌دفعه جور دیگری می‌بینمش،جوری که دفعه قبل نبوده.

آدمها هم همین طورند لابد.از هزار طرف،هزار جور می‌شود نگاهشان کرد و هیچ بار شبیه دفعه قبلشان نیستند.مثل تکه های پازل که بچینی‌شان کنار هم.چه کسی تمام تکه‌های پازل آدمهای دیگر را دارد تا شکلش را کامل،بدون هیچ عیب و نقصی بسازد؟

آدم های دیگر نه،خودش اصلا.

گاهی بعضی تکه‌های پازلم چروک می‌شود،خیس می‌شود،می‌ماند زیر باران و هیچ جور سر جایش نمی‌ماند،گوشه‌هایش جمع می‌شود،گاهی از خط می‌زند بیرون.گمشان هم می‌کنم،جایی جا می‌مانم که نمی‌دانم کجاست.

هر آدمی جوری تکه های آدمهای دیگر را سر هم می کند.لابد توی ذهن هر‌کدام از شما تصویر من با دیگری فرق دارد خب.

می‌دانم که خیلی ها اینجا را می خوانند.از بچه های دانشگاه،فامیل،دوست های قدیمی...

گاهی جا می‌خورم که فلان آدم هم اینجا را می‌خواند یعنی؟

می‌دانم خیلی هم هستند که من خبر ندارم آدرس وبلاگم را دارند.

نمی‌گویم برایم مهم نیست اصلا،چرا هست!گاهی از نظرهای ناشناس و بدون اسم می‌ترسم که مرا خیلی خوب می‌شناسند و من نمی‌دانم پشت کلماتی که روبه رویم هست چه کسی پنهان شده.

با خودم فکر می‌کنم دلیلی ندارد دنبال این باشم تا کشف کنم این آدم کیست که اینجوری در مورد من فکر می‌کند.تکه‌های پازل مرا اینجوری چیده کنار هم خب.این وبلاگ هم چیزهایی می‌دهد دستش که قبلا نداشته،چیزهای ساده‌ای مثل من فلان فیلم و فلان کتاب و فلان آدم را دوست دارم و فلان روز ناراحت بودم و چه چیزهایی خوشحالم می کند.

نمی‌توانم بنشینم کنار دست تمام آدمهایی که می‌شناسم و بگویم مرا درست بچینید کنار هم لطفا!

نمی‌توانم اعلام عمومی کنم که اگر قرار است در موردم قضاوت کنید بیایید روبه‌رویم بایستید و به خودم بگویید.دیگر این نظرهای بی‌نام چیست؟

یعنی پازل مرا چه شکلی ساخته‌اید توی ذهنتان؟

 

پیوست:دقت کردین من فاصله،نیم فاصله رعایت کردم؟!