X
تبلیغات
رایتل
پنج‌شنبه 28 آذر‌ماه سال 1387

منم که دیده به دیدار دوست کردم باز

*باران نمی آمد که،نفس هامان بخار می کرد اما.یادم نیست دستت را گرفته بودم یا نه،فقط از من پرسیدی این ساختمانه را کی خراب کرده اند؟و من یادم نمی آمد.هیچ تصویری هم از ساختمانه نداشتم.فقط داشتم فکر می کردم چهارراه بعدی باید از هم خداحافظی کنیم و دست هامان را بکنیم توی جیب هامان که گرم بشوند.

 

*تمام مدتی که کنارم ایستاده بودی،تمام مدتی که گوشه آن نمازخانه دنج نشسته بودیم،تمام مدتی که کنار سقاخانه ایستاده بودیم و صدای آب پیچیده بود توی گوشم،تمام مدتی که هی می رفتیم و سرک می کشیدیم مغازه هه باز کند،تمام مدتی که توی نشر چشمه ایستاده بودیم و ادیت پیاف گوش می دادیم،تمام مدتی که صدای آرامت انگار از جایی دور می آمد فکر می کردم چه قدر این لحظه ها را دوست دارم.بودنت را،آرام بودنت را، ماجراهای ب.ب و گل سر جامانده ات را و لابد عطری که هر بار جا می گذاری توی خانه اش.

 

*می لرزم،سردم است و تب دارم.تو می خواهی فرنی درست کنی،می خواهی شیر عسل بدهی بخورم و انگشت بریده ات را با یک دستمال سرخ بسته ای.خیلی وقت است که دوست دارم بغلت کنم،یادم نمی آید آخرین باری که بغلت کرده ام کی بوده است.از فیلم هایی که به زور می دهم تماشا کنی خوشت نمی آید،اما نگاهشان می کنی و چه قدر خوب است این امیدواری ات.که ممکن است یک روز فیلم هایم را دوست داشته باشی.

 

*یازده سال زمان زیادی است برای عاشق بودن؟می گویی نه.همیشه می خندی و می گویی نه و لابد با خودت زمزمه می کنی من از روز ازل دیوانه بودم.

 

*دلم تنگ شده،آن قدر زیاد که می ترسم تلفن را بردارم و شماره ات را بگیرم.می ترسم صدایت که بپاشد توی صورتم تمام دلتنگی ام بغض شود و حرف کم بیاورم برای گفتن.می ترسم هیچ وقت نفهمی،هیچ وقت.

 

*بخشیدمت،احمقانه است.دلیلی برای ناراحتی نداشتم.اما دوست داشتم ازت متنفر باشم.حالم به هم می خورد از مهربانی همیشگی ات،از صبوری ات.از اینکه اینقدر خوب بودی همیشه.بخشیدمت و از حالا تا ابد می توانی هر چه قدر دلت خواست خوب و مهربان و صبور باشی،و هر وقت دل من گرفت آرامم کنی.

 

*ندیدی ام،که چطور پشت سرت جا ماندم.ندیدی که دیگر رمق نداشتم برای آمدن.تمام عاشقی کردن ها،تمام نفس های بریده پشت سرت جا ماند و تو ندیدی.چه قدر دلم برای یازده سالگی یک نفر تنگ شد،برای معصومیت کسی که چشمهایت را دوست داشت،لبخندهایت را دوست داشت،چه قدر عاشقی کرد،چه قدر بچه شد،چه قدر پتو را کشید تا بیخ گلویش و گریه کرد...

 

*دارم سوپ می خورم و فکر می کنم چه قدر بودنت خوب است،وقتی می آییم بیرون دارد برف می بارد و خوشحالم اولین برف زمستان را در کنار تو جشن می گیرم.که غلط هایم را درست می کنی،که آسمان را به یادم می آوری.برف دارد می بارد و من چه قدر «دست هایت را دوست می دارم»

 

*این ستاره ها مخاطب خاص دارند همه شان.خیلی هاشان نمی خوانند وبلاگم را.اما امیدوارم آنها که می خوانند ستاره ی خودشان را جدا کنند.