X
تبلیغات
رایتل
یکشنبه 17 آذر‌ماه سال 1387

ما ز یاران چشم یاری داشتیم

تمام راه هایم به تو ختم میشود لابد،که از هر طرف که می روم آخر سر محکم می خورم به تو.

به جمله هایت،به کلمه هایت،به چشمهایت،به حضورت.و هی یادم می رود که خوب باشم.

دروغ می گویم،بلند بلند می خندم،با آدم های بی ربط چرت و پرت می گویم،درها را محکم به هم میزنم و آخر سر ترسی می ریزد توی دلم که نکند دیگر مرا دوست نداشته باشی؟آنوقت مجبورم تند و تند از تمام آدمها به خاطر خل بازی هایم معذرت بخواهم.

یه خودم دلداری هم می دهم گاهی وقتها.مثلا وقتی از سرما مچاله شده ام زیر پتو اما آنقدر تنبلم که بلند نمی شوم یک لباس گرمتر بپوشم یا فن را روشن کنم.

همین است دیگر.که این روزها هر حرفی می زنم پشت سرش عذاب وجدان است،ترس است.نه اینکه از تو خجالت بکشم ها،نه! از خودم شاید،وقتی یادم می آید که همیشه هستی،حتی اگر من آدم بده ی ماجرا باشم!