X
تبلیغات
رایتل
پنج‌شنبه 14 آذر‌ماه سال 1387

رویای سر ظهر پاییز

می شمرمتان:نگار،مونا،سمیه،شادی،سعیده،مژده،یاسمین،زهرا...

کم می آورم،انگشت برای شمردنتان؟نه!برای اینکه اندازه ی تمام خوشحالی ام را به اندازه ی تمام مهربانی تان نشانتان دهم!

که بگویم چه قدر،چه قدر زیاد برایم مهم بود! اینکه برایتان مهم بوده ام لابد،که رفته اید کیک شکلاتی خریده اید،شمع و کلاه بوقی آورده اید،همدیگر را پیدا کرده اید که خوشحالم کنید،که تولد بیست و یک سالگی ام را دوست داشته باشم...بیشتر از آنچه فکر می کردید خوشحال شدم.

حالا من دو تا دسته گل دارم،( توی  BRTآن را که آن یکی سمیه و نرگس داده بودند رسما پرت کردم بغل یک خانمی تا برایم نگه دارد!)

 و یک کلاه بوقی،که هر چه سعی کردم شب با کلاهه بخوابم نشد.هی یاد هولدن می افتادم و کلاهی که هر وقت غمگین می شد می کشید روی گوشهایش،حالا من یک کلاه بوقی دارم که وقتی غمگینم شادم می کند و وقتی شادم،شادتر!
کلی کتاب دارم(یک نامه ی دوست داشتنی عزیز تازه لای یکی شان!)،تابلو و شمع و شال هم دارم و یک کیف پول آبی آسمانی.

الان هم دارم این گوشه تا آن گوشه ی لیلا را گوش می دهم و کیفورم از اینکه می داند چه چیزی خوشحالم می کند،مجموعه تصنیف های ایرانی برای کودکان!(جدی می خواستم بخرمش،باید در یک پست جداگانه توضیح دهم که چه قدر جالب است!)

آها،کلی اس ام اس هم دارم تازه،که به درد وقت هایی می خورد که آدم نیاز دارد یادش بیاید که کلی دوست خوب دارد و زندگی اصلا خاکستری نیست،آبی آسمانی است...به رنگ کیف پول و شلوار جدیدم!

پیوست:

1.حالا هر چه قدر دوست دارید دعوایم کنید،که چرا مثل آدمهای خودشیفته ی خودخواه دو پست تولد دارم! اما هیچ جایی را نمی شناختم که بتوانم یک جا از کلی آدم تشکر کنم.

2.چه قدر این پست علامت تعجب دارد!