X
تبلیغات
رایتل
دوشنبه 11 آذر‌ماه سال 1387

با کفش های بیست و یک سالگی ام راه می روم

مثلا دوشنبه باشد و بارانی،مثلا به حرف مامان گوش نداده باشی و بی کاپشن زده باشی بیرون،مثلا تا هشت شب بیرون باشی.و خیس اما خوشحال برسی خانه.

مثلا سیمین غانم توی گوشت بخواند:بارونا با رقصشون هلهله برپا می کنن...

مثلا کلاس داشته باشی.در شورای کتاب کودک که پر است از خنده و پی پی جوراب بلند و خانم های کتابدار جدی.

روزی مثل امروز لابد!با کامپیوتر قاطی ویروسی،با موهای خیس،با کلی کتاب قطور که مجبوری بخوانیشان،با چشم های سرخ و خواب آلود،با آدامس طعم دارچین،با اس ام اس های طرب انگیز(!)،با یک بسته ی نصفه آلبالو خشکه و یک شلوار آبی آسمانی.

روزی مثل امروز،یک شب پاییزی بارانی،وسط آذری که دوستش نداشتم هیچ وقت...

کاش می شد در آخرین شب بیست سالگی ام بیدار بمانم.پاستیل خرسی بخورم مثلا و رامونا بخوانم.آنوقت اولین طلوع دهه ی سوم زندگی ام را می دیدم.زور دارد آدم برای بیدار شدن در اولین صبح بیست و یک سالگی اش ساعت کوک کند،آن هم روی شش صبح!