X
تبلیغات
رایتل
جمعه 8 شهریور‌ماه سال 1387

تو مرا اشتباه صدا کردی و زمستان شد...

اصلا مگر مهم است؟هر چه بوده پشت سرم جا مانده،منم و روزهای پیش رو.شکایتی هم ندارم،حداقل از تو ندارم.تو که همیشه بوده ای،تو که مثل یک نسیم همیشگی وزیده ای میان دلتنگی هایم.نمی گویم تمام شده اند،نه…حداقل از بار اندوهم سبک شده.حداقل خیالم جمع بوده که اگر پشت سرم را نگاه کنم تو را می بینم که پشت سرم ایستاده ای.

حالا مهم است عزیز قدیمی؟که بگویم هیچ وقت جز پیش تو شکایتی نکرده ام؟که بگویم بین تمام این آدم ها حتی نزدیک ترینشان،تنها تو بوده ای که در سردترین روزها گرمم کرده ای و لبخند را به لبانم آورده ای.

دارم لبخندت را می بینم،که به اشکهایم نگاه می کنی و می گویی:«مگر مهم است؟تو که خودت خوب می دانی حقیقت را،خدا هم…»

عزیز روزهای دورم،بگو که اشتباه نرفته ام،به من اطمینان بده که وقت جبران دارم.بگو که هنوز وقت هست برای بودن،برای دوست داشتن،برای دوست داشته شدن.برای اعتماد به آدم ها،به بی دریغ عشق ورزیدن،بدون توقع.

بگو که قلب چهارده سالگی ام یک جایی میان همین روزها می تپد،بگو که من می توانم بزرگ شوم در کوچکی بیست سالگی،بدون درد.

بگو که «آی ای دریغ و حسرت همیشگی…»می تواند همیشه نباشد.

جز تو من چه کسی را دارم برای آن اطمینان همیشه و استوار؟جز تو من چه کسی را دارم برای یقین؟برای ایمان به دنیا،به خدا،به آدم ها،به خودم،خودم،خودم…

معادله های در هم ریخته ام را دوباره بنویس.بگو که این بغض در گلو همیشگی نیست.بگو که همه را به یک چوب نمی رانند.

راستی،تو که پریشب نبودی.بشری را که ندیدی.آن همه زیبایی و معصومیت را چه طور برایت تعریف کنم؟چطور برایت بگویم که دم رفتن،وقتی بشری را در لباس عروسی،به غایت عزیز و زیبا،در آغوش گرفتم،وقتی زیر گوشم زمزمه کرد:«دعایم کن مریم…» چه حسی داشتم.

یاد روزهایی افتاده بودم که در حیاط آن دانشکده ی لعنتی نشسته بودم جلویش و اشک می ریختم.و بشری حرف می زد و حرف می زد.که بلد بود آرامم کند،که بلد بود با تلنگرهایش مرا فرو بریزد،که بلد بود خدا و لطفش را یادآوری ام کند…آره!جنس دوستی ام با بشری با تمام دوستان دیگرم فرق داشت،از همان روز اول.بزرگی اش،آرامشش،خوبی اش،مهربانی اش…

چه قدر حرف زدم عزیز قدیمی،مثل همیشه که قرار است برایت بگویم.و خوب می دانم تمام اینها بهانه است،یکی از هزار را هم نگفته ام.تو،برای خواندن حرفهای من نیازی به گفتن و نوشتن نداری.

همین است که گاهی تنها چیز مهم در دنیا برایم وجود تو می شود و بس.

*تیتر از شعرهای احمدرضا احمدی