X
تبلیغات
رایتل
سه‌شنبه 15 مرداد‌ماه سال 1387

به داد دل ای قرار دلم،نو بهار دلم،می رسی پس کی؟

تو کجا بودی؟وقتی من نشسته بودم کف زمین،روی سرامیک های یخ و زار می زدم؟تو کجا بودی وقتی داشتم جواب اس ام اس های یاسمین را می دادم و فکر می کردم اگر به هر دلیلی با هم دعوا کردیم،اگر یاسمین رفت اون سر دنیا من چه خاکی توی سرم بریزم؟

تو کجا بودی وقتی ساعت دوی نصفه شب نشسته بودم توی رختخواب و به این فکر می کردم که دو سال پیش چرا سر کلاس دکتر امین پور داوطلب شدم یک متنی را بخوانم؟اشتباه خواندم یک لغت را و این اشتباه از مغزم بیرون نمی رود.

تو کجا بودی وقتی تمام دلتنگی هایم را می خوردم و الکی لبخند می زدم که نکند اشکه بریزد پایین و ملت فکر کنند من خلم.

چرا وقت دکتر را به هم زدم؟چرا فکر کردم هر روز بروم کلاس ورزش و دراز نشست بزنم خوب است؟

تو کجا بودی لعنتی؟تو کجا بودی وقتی صورتی هایم خاکستری شد؟

من می ترسم،از تمام این روزها.از آن میدان شلوغ انقلاب و از روزی که دیگر تو را نداشته باشم.

دیروز که با شادی و تهمینه حرف می زدیم از وابستگی و دوست داشتن،داشتم فکر می کردم من بدون تو چه شکلی این تنهایی عمیقم را پر کنم که هر چند وقت یک بار سرریز می کند؟من بودم که می گفتم نمی خواهم کسی را دوست داشته باشم؟از آدم ها و دوست داشتنهایشان بیزارم؟

من بودم که از وابستگی می ترسیدم و می گفتم همه ی ما آدم ها تهش تنهاییم؟

پس چرا از نبودن تو می ترسم؟حسین پناهی بود که می گفت «انسان و بی تضاد»؟