X
تبلیغات
رایتل
پنج‌شنبه 20 تیر‌ماه سال 1387

ما نامدیم از بهر نان...

نمی فهمی چه حسی داشتم.در را نگاه می کردم و آدمها را که می آمدند و می رفتند.یک خانواده چهارنفری هم آمده بودند.دست پدر خانواده یک کتاب بود،حتما آورده بود خانم نویسنده امضا کند،تازه خانم نویسنده را استاد می نامید.

منظورم همین است،اینکه وقتی خودکارم تمام شد،رفتم از اطلاعات خودکار بگیرم و الکی گفتم:«برای یادداشت حرفهای همایش.»

خودکار دادند به من،کسی هم نخندید.این من بودم که از اول هی خنده هایم را می خوردم.

خنده به خانمی که نگران بود سالن پر نشود و با دلشوره جلو و عقب می شد.خنده هایم به کفش های پاشنه بلند خانم نویسنده و قدم های بدون تعادلش.خنده هایم به دختری که تازه     Gرا یاد گرفته بود و داشت به مادربزرگ بی سوادش نشان می داد.

آمده بودم که بخندم،نمی دانم چرا از خانه بیرون زدم برای شرکت در جلسه پرسش و پاسخ فلان نویسنده ی عامه پسند و مثلا فکر می کردم حالش را می گیرم؟جروبحث می کنم با او؟می پیچانمش که در بماند از پاسخ؟حماقت محض بود! و من همیشه احمق بوده ام...

می ترسیدم جا گیرم نیاید.زود راه افتادم و زود رسیدم.نشسته بودم توی سالن خالی و تند تند حرفهایم را یادداشت می کردم تا یادم نرود.خانمی آمد نشست کنارم.دفترم را که بستم،پرسید:خاطراتتو  می نویسی؟لبخند زدم و جواب دادم:یه چیزی تو همین مایه ها!

گفت بسوزانمشان.گفت بعدا در زندگی برایم مشکل ایجاد می کند.از سرگذشت دوستش گفت که زندگی اش به خاطر دفتر خاطرات از هم پاشیده بود.صدایش می لرزید و نمی دانم چرا پوزخند از لبهای من محو نمی شد.

من هم یکی از همان بیست نفر حاضر در همایش بودم،درست مثل بقیه.کسی روی پیشانی ام نزده بود:محض خنده.فکر کرده اند لابد علاقه مندم.

همیشه همین جوری است و تو هیچ وقت نمی فهمی.نمی فهمی روی پیشانی هیچ کس نمی نویسند چه فکر می کند،چه کاره است.من فقط می خواهم این روزها را دوست داشته باشم،این زندگی را.مثل یکی از همان خانم های خانه دار خوشبخت.بد است؟که دست بچه هایشان را گرفته بودند و آورده بودند جلسه ای با حضور یک نویسنده،حالا گیرم عامه پسند.

می فهمی؟پیچیده نیست.تو سختش کرده ای.تو داری مرا پر از سوال می کنی،سوالهای بی جواب.