X
تبلیغات
رایتل
یکشنبه 9 تیر‌ماه سال 1387

ابری که در بیابان بر تشنه ای ببارد

 

آفتاب مستقیم روی سرم می ریزد.وسط خیابان می ایستم،به دنبال سایه ای و بوق ها را می شمرم.می خواهم به خانم منشی بگویم خانه که زنگ زد،کس دیگری که گوشی را برداشت حرف نزند،قطع کند...فکر می کنم احمقانه است،نمی گویم.می روم همان کافه همیشگی.روی دورترین میز می نشینم و به تو فکر می کنم که در تمام آدم ها تکثیر شده ای انگار.می دانم خانه که رسیدم به مامان می گویم امروز تنهایی رفتم سپید و سیاه.مامان می گوید:چرا تنها؟

بعد حتما مامان می گوید که برای شانزده مرداد برنامه مسافرت ریخته.من هم نمی گویم که نمی توانم بیایم،که باید بروم جایی.می گویم:«خیلی خب.»بعد می روم توی اتاقم،secret garden  گوش می دهم و به این فکر می کنم که چرا وقتی گفتم بیست سال،منشی مکث کرد؟بیست سال کم آمد به نظرش؟بیست سال برای من یعنی قرنها،یعنی روزها و روزها و روزها راه رفتن زیر آفتاب داغ و سوزان.

دلم آن روز اردیبهشتی را می خواهد،که نگار نشسته بود روی زمین توی غرفه کودک و نوجوان.من رفته بودم و از نشر افق هی کتاب نوجوان می خریدم و مطمئن بودم وقتی برگردم نگار هست.نشسته روی زمین و چشم هایش را بسته و من با کیسه سنگین از کتاب های دوست داشتنی می رفتم پیشش.به امید تابستانی طولانی که با انبوه کتاب هایم زیبا می شود.

حالا همان تابستانه است.این روزها من هی لای آنی شرلی را باز می کنم،کتاب محبوب روزهای نوجوانی ام.

هی نصیحت نکنید،نگویید تو آینده را داری.آینده برای خودتان،به من چهارده سالگی ام را برگردانید،چهارده سالگی باشکوهم را.