X
تبلیغات
رایتل
پنج‌شنبه 16 خرداد‌ماه سال 1387

نه بر لب بلکه در دل گل کند لبخندهای ما

می دانم.یعنی دیگر مطمئنم آن اتفاق بزرگ هیچ وقت از راه نمی رسد،دیگر انتظارش را نمی کشم.

کتاب می خوانم،گلدانهایم را آب می دهم،پاییز طلایی گوش می دهم،زیاد می خوابم و کم درس می خوانم.

هر وقت احساس کردم جای چیزی در زندگی ام خالی است به روی خودم نمی آورم.بهترین کاری که از دستم برمی آید این است که بروم و بابالنگ دراز ببینم.زبانش ژاپنی است با زیرنویس انگلیسی.همان کارتونی که تکه تکه شده نشانمان دادند.

در این نسخه ای که من دارم ده قسمت است که جودی عاشق جرویس پندلتون شده.مسخره است!من غافلگیری ته کتابش را بیشتر دوست داشتم.تازه،یادم نمی آید توی کتاب جودی و جرویس همدیگر را بوسیده باشند یا رفته باشند مهمانی رقص.

دیشب هم نمی دانم برای چندهزارمین بار داشتم رامونا می خواندم.

راستی،تو پریشب دیدی آن برنامه ی تلویزیون را که آقایی داشت در مورد قیصر حرف می زد؟چند ماه از هشت آبان گذشته؟چند قرن؟

خوشحالم که هنوز چیزهایی هست که سر پا نگه داردم.کلاس دوست داشتنی یکشنبه ها هست،هنوز دوستانی دارم که برایم عزیزند،و خوشحالم که خدا یادش مانده گاهی باران بفرستد برایمان.

مانولیتو و هولدن و رامونا و آنی و ... هم هستند دیگر!فقط تازگی ها فرانی و زویی که می خوانم حالم بد می شود،جنبه اش را ندارم!

"آقای واو" بگو من چرا دارم اینها را اینجا می نویسم؟تو دلیل بتراش برای کارهایم.من مدتهاست که نمی توانم چیزی را به کسی ثابت کنم.