X
تبلیغات
رایتل
یکشنبه 22 اردیبهشت‌ماه سال 1387

ای مهربان تر از برگ در بوسه های باران

1.نمایشگاه کتاب همیشه برایم از تولدم مهم تر بوده.(با علاقه به کتاب خوانی اشتباهش نگیرید،یک جور حس احمقانه ی نوستالژیک است.)اما دو سال است که دیگر نیست.این مصلی هیچ چیزی ندارد برای دوست داشتن.نه فواره دارد،نه سیب زمینی سرخ کرده،نه چمن سبز.سالن کودک و نوجوان هم یک جای نمور و تاریک است که هیچ جوری نمی تواند حال آدم را جا بیاورد.کتاب جدید هم که خیلی کم بود،تخفیف هم.تنها خوبی نمایشگاه امسال دیدن بچه ها بود،همین!

 

2.کلمه ها زیادند.آنقدر زیاد که از حجمشان وحشت می کنم.تقریبا به زیادی آدمها هستند.به هر آدمی چند کلمه می رسد.آنوقت آدم ها حرف می زنند،حرف می زنند،از دردها و خوشبختی ها و عشق هاشان می گویند.من گوش می دهم،گوش می دهم و آرزو می کنم روزی کلمه ها و آدم ها ته بکشند.نه!خودم ته بکشم.جایی کنار همین لحظه ها و روزها.

 

*تیتر کاملا بی ربط از اشعار دکتر شفیعی کدکنی.