X
تبلیغات
رایتل
یکشنبه 5 اسفند‌ماه سال 1386

دوباره مثل تو هرگز

خوبم،به عبارت دقیق تر الکی خوش.بعد دلم می گیرد یک دفعه و هی جلوی اشکهایم را می گیرم به زور.توی اتوبوس،وقتی یک لنگه پا وسط کلی آدم ایستاده ای و هوای مانده دارد خفه ات می کند چه جوری اشکهایت را پاک کنی آخر؟

یا مثلا سر کلاس تاریخ نمایش وقتی استاد دارد اعتقادات و باورهایت را به لجن می کشد مجبوری روی کاغذی هی بنویسی «هولدن» تا برنگردی بزنی توی گوش استاده.

همه ش منتظر فاجعه ام انگار.نصفه شب از خواب می پرم.در حالی که از ترس می لرزم می روم و به صدای تنفس مامان و بابا گوش می دهم.در اتاق میلاد را باز می کنم و می بینم که دارد درس می خواند.توی اتاقم که برمی گردم فقط می توانم ای ساربان نامجو را بگذارم توی گوشم و آرام آرام اشک بریزم.

مثلا دیروز،جلوی کتابخانه مرکزی.(ساعت 6 بعدازظهر،دانشگاه عجیب دلگیر می شود.)هی این شعر راضیه بهرامی چرخ می خورد توی مغزم.همان شعری که برای قیصر گفته است:

دوباره مثل من آری،چه بی شمار و فراوان

دوباره مثل تو اما،دوباره مثل تو هرگز

دوباره مثل تو آبی،دوباره مثل تو روشن

نخیر حضرت دریا،دوباره مثل تو هرگز

بعد دیدم چند نفر برگشتند و نگاهم کردند.سرم را گرفته بودم رو به آسمان و انگار صدایم بلند شده بود.استاد،خب دلم می خواست برایتان شعر بخوانم.مگر شما توی آسمان نیستید؟