X
تبلیغات
رایتل
پنج‌شنبه 4 بهمن‌ماه سال 1386

من چه کنم که دست تو...

*کلاس زبان نرفته ام.نشسته ام خانه که مثلا برای امتحان شنبه بخوانم.تا می آیم فکرم را متمرکز کنم تلفن زنگ می زند.دایی،خاله...بله،می دانم عجیب است.بله،من هم دلیلش را نمی دانم.نمی دانم چرا ناگهان یک پسر هجده ساله بدون هیچ سابقه بیماری باید بی مقدمه ناراحتی قلبی پیدا کند.بله،مامان و بابا از صبح رفته اند بیمارستان.نه،دکتر گفته هیچ ربطی به فشار کنکور و استرس ندارد.عضلات قلبش گرفته،احتمالا عفونت.نه،مدتهاست مریض نشده.بله،از دیشب بستری شده.ساعت ملاقات؟نمی دانم.سی سی یو بستری شده.می ترسد؟نمی دانم.دقیقا نمی دانم برادرم دیشب را بین پیرمردها و پیرزن ها چه جوری صبح کرده.فقط می دانم مامانم دیشب خوابش نبرد.بله،مامانم هنوز کامل خوب نشده.آها،راست می گویید.باید خدا را شکر کنیم که زود متوجه شده ایم.

 

*مامان می گوید تو که خانه نباشی زود معلوم می شود.بسکه حرف می زنی و سر و صدا می کنی.میلاد اما اگر نباشد....میلاد می رود توی اتاقش و در را می بندد و درس می خواند.این منم که علافم و صدای ضبط را بلند می کنم تا جیغ میلاد در می آید.اما....خانه خیلی خالی شده از دیشب و من می ترسم.