X
تبلیغات
رایتل
دوشنبه 9 مهر‌ماه سال 1386

بی پرنده ترین درختم،بی ستاره ترین آسمان

دارم با شادی حرف می زنم.دوباره آن لرزش لعنتی دست به سراغم آمده و نفس های بریده.تند تند و با هیجان حرف می زنم و آخر هر جمله دستم را فرو می کنم توی موهایم و میگویم:منظورم را می فهمی؟

شادی می فهمد.از پشت تلفن صورت آرامش را انگار می بینم.و برای بار هزارم با خودم فکر می کنم اگر این دختر وبلاگ نداشت من از کجا می فهمیدم توی مغزش چه می گذرد؟

فکر کنم داشتم بوستان می خواندم که شادی زنگ زد.یا شاید به مناسبت روز بزرگداشت مولوی افتاده بودم به غزلیات شمس خوانی:

ای رستخیز ناگهان،وی رحمت بی منتها

ای آتشی افروخته در بیشه اندیشه ها...

آهنگ بابالنگ دراز را که می شنوم شیرجه می زنم به سمت موبایلم.افتاده است روی تخت.صدای شادی را می شنوم که آهنگ موبایل او هم جودی است.توی گوشی ام پرین دارم،جودی آبوت،کلاه قرمزی...همین ها فکر کنم.یک دفعه وسط راهروهای دانشگاه هوس کلاه قرمزی شنیدن می کنم و کاری هم به سمیه ندارم که هی می گوید مریم زشت است و اینها.برای خودم کلاه قرمزی می گذارم و این بغض لعنتی که گلویم را چسبیده انگار یک دفعه محو می شود.چه می گفتم؟آها...اینکه با شادی حرف می زنم و می گویم:«می گذرد،سخت است.اما می گذرد.»

من دلداری دادن بلد نیستم وقتی می شود تمام حماقت های دنیا را به نامم نوشت.وقتی بزرگترین آرزویم خوابی است که به چشمم نمی آید.وقتی خودم هم نمی دانم چه مرگم است و شاید خوشی زده زیر دلم.وقتی شب قدر به جای دعا خواندن نشسته ام کف اتاقم و فقط زار زده ام.یاد مکه افتاده ام و اینکه این اتاق چه قدر تنگ است.یاد این افتاده ام که تولد حضرت علی کنار کعبه بوده ام و پر از خوشی و آرامش.یاد نقشه هایم برای آینده می افتم.به شادی هم می گویم.اینکه قرار است سر خودم را آنقدر شلوغ کنم که دیگر فرصت فکر کردن به چیزی را نداشته باشم.اما به شادی نمی گویم که چه قدر ترسو و بزدلم.به شادی نمی گویم که تحمل درد کشیدن را ندارم.به شادی نمی گویم که آن شب سر فرانی و زویی خواندن به گریه افتاده ام به خاطر اینکه دلم می خواست زویی داشته باشم!!به شادی نمی گویم که از سال بالایی بودن متنفرم.از اینکه سال اولی ها سوال کنند فلان استاد چه جوری امتحان می گیرد؟به شادی نمی گویم که آن روز صبح الکی سوار هر اتوبوسی دیده ام شده ام.آن قدر اتوبوس عوض کرده ام که بلیت هایم تمام شده.بعد نشسته ام روی بالاترین صندلی تا از بالاترین فاصله زمین را ببینم.

شادی عزیزم،این روزهای لعنتی هم می گذرد.بگذار زخم بزنند روی روحمان.من دیگر خسته شده ام از مبارزه.بگذار این زخم ها تا جایی که جان داریم ما را بکشانند.یک روز تمام می شوند،یک روز می روند،یک روز می رویم،تمام می شویم...