X
تبلیغات
رایتل
سه‌شنبه 30 مرداد‌ماه سال 1386

سقوط آزاد

 داشتیم سقوط می کردیم.من چسبیده بودم به دست مامان و چشمهایم را بسته بودم و به جنازه های سوخته مان فکر می کردم و به هواپیمای خبرنگارها.مامان که می گفت:«نترس...عادیه».! من جیغ می زدم:آخه کجاش عادیه؟بعد هی تکان می خوردیم.می رفتیم پایین و برمی گشتیم بالا و حروف های روزنامه روبه رو جابه جا می شد و در هم می ریخت و مامانی به بچه کوچکش می گفت تا ده بشماری رسیدیم. و من زیر لب اضافه می کردم آره اون دنیا. بعد که هواپیما پت پت کرد مامان گفت:به خاطر سهمیه بندیه،لابد بنزینش تموم شده.

ما داشتیم سقوط می کردیم و ده دقیقه روی آسمان تهران بالا و پایین شدیم و قلبمان آمد توی دهانمان تا نشستیم.و بعد جیغ و سوت و دست و صلوات در هم پیچید و بابا عرقش را پاک کرد و اعلام کرد که دیگر سوار هواپیما نمی شود و با کمی مکث اضافه کرد البته هواپیمایی ساها.

-مثل شهربازی بود.

-آقا،خلبانتون خیلی رانندگی ش بد بود.

-مرگ حقه.

-من اشهدهامم گفتم.

-فوقش می مردیم دیگه.

و ما داشتیم سقوط می کردیم و من یاد آرزوهایم افتاده بودم و اینکه زندگی قشنگ است و ترم دیگر رستم و سهراب داریم و میلاد یاد کنکورش و درسهایی که باید بخواند و اینکه مردن خیلی هم بد نیست.

مهماندارها می گفتند:چاله هوایی و هوای بد.ربطی هم به فرسودگی هواپیما هم ندارد.

و بعد داد می کشیدند که چرا اینقدر سوال می کنید؟

نمی دانم داشتیم سقوط می کردیم یا نه،اما فهمیدم زندگی را بیشتر از آنچه فکر می کردم دوست دارم.بله،همین لحظه های لعنتی را!


 *مربوط به برگشت از کیش است.