X
تبلیغات
رایتل
شنبه 19 خرداد‌ماه سال 1386

لعنت به چراغ سرخ

*اسمش رو می گذارم خودخواهی.چون چیزی که می خواستی نبودم رسما تمام روزهایی که احتیاج داشتم بهشون برای درس خوندن خراب کردی!اون دیالوگ هامون فکر کنم چیزی در این مایه ها بود:اگه من اونی باشم که تو می خوای دیگه من من نیست.یعنی من من نیست.

 

*بعدش همه رسما خراب شدیم رو سر زهرا که باید ما رو با ماشینت ببری.زهرای طفلکم کلی تهدیدمون کرد که اگر مردین به من ربطی نداره!و از آنجا که من مطمئنم بر اثر تصادف می میرم رفتم جلو نشستم،کمربندم هم نبستم!بعد من وسط راه پشت چراغ قرمز کشفم رو بلند اعلام کردم:بچه ها،فکر کنین،زهرا داره رانندگی می کنه عروسی هم کرده.همه مون هم دانشجوییم.بعد بچه ها انگار تازه کشف کرده باشند گفتن:ااا...راست می گی ها!!بعد من دیدم دوست ندارم برم خونه و دلم می خواد برم میلاد نور کله ظهر پاستیل بخورم بلکه سر حال بیام.از اونجایی که نصفی کلاس داشتن نصفی هم می خواستن برن خونه از تصمیمم منصرف شدم!و این شد که آمدیم خانه و به کاسه ای ماست و خیار قناعت فرمودیم!

 

*آره دیگه.وقتی من نصف شب به جای خوابیدن.سعدی و فروغ می خونم. بعد بلند می شم هی می نویسم،می نویسم و می نویسم یعنی اوضاع عادی نیست.یعنی یه چیزی سر جاش نیست.یعنی من رسما دیوانه م این روزها.یعنی نمی دونم چی می تونه حالمو خوب کنه.یعنی لعنت به من و تو و خرداد!!!

 

*فکر کنم این ها رو اینجا نباید بگذارم.معذرت می خوام بابت پستهای اخیرم!!