X
تبلیغات
رایتل
شنبه 25 فروردین‌ماه سال 1386

تنها صداست که می ماند...

کلاس ارف.یه پسره بغل دستم نشسته بود.من،یه دختربچه ی ۶ ساله.معلممون گفت:کسی چیزی نگه تا من حرفام تموم شه.درسمون در مورد بلز بود.پسره آروم در گوشم گفت:بزن رو بلز.با چوب بلز کوبیدم روش.دنگش در اومد.خانمه چشم غره رفت و به حرفاش ادامه داد.بعد از پنج دقیقه پسره گفت:بزن رو بلز.من هم زدم و صدا،مثل یه جیغ ممتد و آروم توی کلاس پیچید.خانمه سرمون داد زد و چوبامونو توقیف کرد.

معلم تمرکز کرد و به حرفاش ادامه داد.پسره یه مداد داد دستم و گفت:با این بزن.زدم.با مداده کوبیدم روی بلز.دنگگگ.........خانمه جیغ کشید.مداد و بلزهامونو گرفت و جفتمونو از کلاس بیرون کرد.پسره خندید.سکه های یک تومنی ته جیبمون رو گذاشتیم روی هم و دو تا آبنبات قهوه ی آیدین خریدیم.از اونروز دیگه نرفتم کلاس ارف.اما صدای دنگی که توی گوشم پیچید و سکوت کلاسو شکست،از دوست داشتنی ترین صداهای زندگیمه.

توضیح:البته این طبل است نه بلز!

پی نوشت:داستان نبود که،خاطره بود!