lahzah

شارژر همراه موبایل Close
تبلیغات در بلاگ اسکای

جمعه 29 شهریور ماه سال 1387

دلخوشی ها کم نیست...

گفته اند از دلخوشی هایت بنویس.بازی جدید است انگار.و من فکر می کنم به بودن مامان مثلا،یا داشتن دوستانی مثل شادی،مثل یاسمین،مثل تهمینه...

یا پنجشنبه های دوچرخه،چهارشنبه های سه تار.پاستیلی سر فاز 3.آهنگ های توی mp3. 

کتابهایی که هنوز نخوانده ام،فیلم هایی که هنوز ندیده ام.

شب نخوابی هایی که هست،که می شود با دوره کردن آنی و امیلی و مانولیتو و رامونا پرشان کرد.

کلی اسفند پیش رویم هست،که ختم می شود به عید،به بهار.

فرم عضویت شورای کتاب کودک هست.

باران هست،شمشاد خیس از باران هم.

نوای عزیز یک ساله هست که دیروز رنگ آبی را یاد گرفت.

خدا هست و نشانه هایش.همین ماه و لحظه های افطار.

تا لنگ ظهر خوابیدن هست،بستنی شکلاتی،دفتر آبی نهال،گلدانهایی که اگر آبشان ندهم می میرند.

شعر هست،گریه هست،دلتنگی هست،بهانه های کوچک خوشبختی هم. 

 

می بینی؟دلخوشی ها زیادند،منم که گاهی یادم می رود نگاهشان کنم.منم که گاهی هوس می کنم از همه چیز دل ببرم.از آدمها،از شعرها،از... دلخوشی ها.


شنبه 23 شهریور ماه سال 1387

از کی بپرسم؟

همینجوری نشستم جلوی تلویزیون.این کانال،اون کانال می کنم و روی شبکه سه نگه می دارم.

مسابقه س،دو تا خانومن که به مرحله پایانی راه پیدا کردن و باید شخصیت موردنظر رو حدس بزنن: 

-او متولد سال 1338 در دزفول است...

شرکت کننده:عزیزی؟

-خیر.فعالیت هنری خود را از حوزه هنری آغاز کرد و در  سال ۱۳۶۸ سردبیر سروش نوجوان شد...

شرکت کننده:نیما یوشیج؟

-خیر.در سال 1376 دکترای خود را در رشته زبان و ادبیات فارسی از دانشگاه تهران گرفت. و مشغول تدریس در دانشگاه الزهرا شد...

شرکت کننده:دکتر معین؟ 

هبچ کدوم نتونستن جواب بدن.مجریه گفت جواب قیصر امین پور بود و رفت سر سوال بعد: 

-از متکلمان شیعه است که...

شرکت کننده نمی گذاره مجریه سوال رو تموم کنه:بطلمیوس؟!


جمعه 8 شهریور ماه سال 1387

تو مرا اشتباه صدا کردی و زمستان شد...

اصلا مگر مهم است؟هر چه بوده پشت سرم جا مانده،منم و روزهای پیش رو.شکایتی هم ندارم،حداقل از تو ندارم.تو که همیشه بوده ای،تو که مثل یک نسیم همیشگی وزیده ای میان دلتنگی هایم.نمی گویم تمام شده اند،نه…حداقل از بار اندوهم سبک شده.حداقل خیالم جمع بوده که اگر پشت سرم را نگاه کنم تو را می بینم که پشت سرم ایستاده ای.

حالا مهم است عزیز قدیمی؟که بگویم هیچ وقت جز پیش تو شکایتی نکرده ام؟که بگویم بین تمام این آدم ها حتی نزدیک ترینشان،تنها تو بوده ای که در سردترین روزها گرمم کرده ای و لبخند را به لبانم آورده ای.

دارم لبخندت را می بینم،که به اشکهایم نگاه می کنی و می گویی:«مگر مهم است؟تو که خودت خوب می دانی حقیقت را،خدا هم…»

عزیز روزهای دورم،بگو که اشتباه نرفته ام،به من اطمینان بده که وقت جبران دارم.بگو که هنوز وقت هست برای بودن،برای دوست داشتن،برای دوست داشته شدن.برای اعتماد به آدم ها،به بی دریغ عشق ورزیدن،بدون توقع.

بگو که قلب چهارده سالگی ام یک جایی میان همین روزها می تپد،بگو که من می توانم بزرگ شوم در کوچکی بیست سالگی،بدون درد.

بگو که «آی ای دریغ و حسرت همیشگی…»می تواند همیشه نباشد.

جز تو من چه کسی را دارم برای آن اطمینان همیشه و استوار؟جز تو من چه کسی را دارم برای یقین؟برای ایمان به دنیا،به خدا،به آدم ها،به خودم،خودم،خودم…

معادله های در هم ریخته ام را دوباره بنویس.بگو که این بغض در گلو همیشگی نیست.بگو که همه را به یک چوب نمی رانند.

راستی،تو که پریشب نبودی.بشری را که ندیدی.آن همه زیبایی و معصومیت را چه طور برایت تعریف کنم؟چطور برایت بگویم که دم رفتن،وقتی بشری را در لباس عروسی،به غایت عزیز و زیبا،در آغوش گرفتم،وقتی زیر گوشم زمزمه کرد:«دعایم کن مریم…» چه حسی داشتم.

یاد روزهایی افتاده بودم که در حیاط آن دانشکده ی لعنتی نشسته بودم جلویش و اشک می ریختم.و بشری حرف می زد و حرف می زد.که بلد بود آرامم کند،که بلد بود با تلنگرهایش مرا فرو بریزد،که بلد بود خدا و لطفش را یادآوری ام کند…آره!جنس دوستی ام با بشری با تمام دوستان دیگرم فرق داشت،از همان روز اول.بزرگی اش،آرامشش،خوبی اش،مهربانی اش…

چه قدر حرف زدم عزیز قدیمی،مثل همیشه که قرار است برایت بگویم.و خوب می دانم تمام اینها بهانه است،یکی از هزار را هم نگفته ام.تو،برای خواندن حرفهای من نیازی به گفتن و نوشتن نداری.

همین است که گاهی تنها چیز مهم در دنیا برایم وجود تو می شود و بس.

*تیتر از شعرهای احمدرضا احمدی


سه شنبه 29 مرداد ماه سال 1387

داستان کوتاه

برای وبلاگ گروهی نویسندگی خلاق نوشته بودم،با موضوع سرنخ.

پرتگاه

چند ساعت گذشته بود؟نمی دانست.آفتاب ریخته بود توی اتاق و ورق های خاک گرفته ی کف اتاق را روشن کرده بود.ریحانه از جایش بلند شد و با دستانش خاک را از سر شانه هایش تکاند.کمرش خشک شده بود.

صدایی از دور می آمد:ریحانه؟ناهار سرد شد.کارت تموم شد؟

-ناهار؟مگه ساعت چنده؟

-از صبح رفتی چپیدی تو اون اتاق.بعد از چند ماه اومدی خونه.نه حالی،نه احوالی،نه کمکی،چیزی.تازه می پرسی ساعت چنده؟

ریحانه از اتاق آمد بیرون و رفت طرف آشپزخانه.

مادر برگشت به طرفش:این چه ریختی یه برا خودت درست کردی؟لوله بخاری درست می کردی؟

ریحانه رفت طرف آینه.موهایش آشفته و پخش و پلا به گردن و صورت عرق کرده اش چسبیده بود.پیراهن و دامنش را خاک گرفته بود.

-من برم یه آبی به صورتم بزنم.

سرش را گرفت زیر شیر آب.صدای مادر دوباره دور شده بود.صدایش از زیر آب می آمد،انگار که افتاده باشد توی دریا:

-چرا اینقدر لاغر شدی؟شام و ناهار نمی دن بهتون؟زیر چشمات گود افتاده.

ریحانه سرش را آورد بالا و با چشمهایی مات به خودش در آینه دستشویی زل زد.دلش آشوب شد،انگار که خبر بدی شنیده باشد.دوباره برگشت به آشپزخانه:

-ناهار نمی خورم مامان جان،بذار کارم تموم بشه بعد.

-یعنی چی؟تمام شب توی راه بودی،صبح هم که رسیدی یکراست رفتی تو اتاق که کار دارم،کار دارم.اصلا معلوم هست تو چته؟این چند ماه چی کار می کردی توی اون شهر؟اصلا عین خیالت هم نیست.زنگ هم نمی زنی بگی حالت چطوره،درسات چطوره،دانشگاه،هم اتاقی هات.نمی گی من دلواپس می شم؟

ریحانه چیزی نگفت.فقط به مادرش نگاه کرد که بغض افتاده بود توی گلویش.خواست ببوسدش،پشیمان شد.سرش را برگرداند و رفت طرف اتاق.

پرده را کشید و نشست کف زمین.دوباره کاغذها را زیر و رو کرد.کارت پستالهایش را،نقاشی های کودکی اش را.دستش خورد به روبانی صورتی.

-این مال تو ریحانه.

-وای،چه خوشگله.

-خوشت اومد؟از عروسکم کندمش.

-کندی ش؟

-آره،ببین…اون پاک کن عطری ت بود شکل توت فرنگی،می دیش من؟

-چرا؟

-روبان دادم بهت دیگه.

-من که نخواستم بدم،خودت دادی.

-خیلی خسیسی ریحانه،پس بده روبانمو.

-پس نمی دم،می تونی بیا بگیر.

ریحانه دوید دور حیاط.پایش گیر کرد به سنگفرش برآمده ی کنار باغچه و روبان از دستش سر خورد و رفت پای درخت تازه آب داده شده.

-اه…ببین گلی ش کردی.

-اشکال نداره،می شوریمش.

ریحانه روبان رنگ و ر رفته را از روی زمین برداشت و با آن موهایش را یک دست جمع کرد.

-مامان.

-جانم؟

-من اگه هزار تا تیله رنگی جمع کنم با سه تایی که الان دارم می شه چند تا؟

-می شه خیلی.

-آی مامان نکش،درد می گیره.

-اینقدر تکون نخور،الان تموم می شه.

-مامان،تا آخر بافتی ش با اون روبان صورتی یه می بندیش؟

-اون که یه لنگه س.

-خوب از وسط نصفش می کنیم می شه دو تا.

-وایسا ببینم می رسه یا نه.اینقدر جم نخور ریحانه،خراب شد.

-مامان می خوام هزار تا تیله جمع کنم.خیلی که شد می فروشمشون.با پولش از اون عروسکا می خرم که رعنا هم داره.یه عروسکی می خرم روبان داشته باشه.اونوقت اونو بکنم،دو تا روبان دارم.

-باشه مادر،یک دقیقه آروم بگیر.

ریحانه پاهایش را جمع کرد توی شکمش.چشمش خورد به دفتری که قفلش کنده شده بود.دفتر را که باز کرد عطری نمور چرخ خورد و پیچید توی دماغش.

-رعنا بیا.این زیر باید بزنی.

-ریحانه دردم می گیره خب.

-فقط یه قطره.من از کجا بدونم به کسی نمی گی؟

-به خدا نمی گم،به جون مامانم.

-نه.باید خون انگشتتو بریزی اینجا،من که نمی خواستم رازمو به کسی بگم؛تو اصرار کردی.

-ولی ریحانه،بابات بفهمه می کشدت ها.سوار دوچرخه ش بودی کسی ندیدتون؟

-نه کلی راه بلد بود،از جاهای خلوت رفت.گفت روسری مو در بیارم باد بخوره به موهام.یک گل هم بهم داد بذارم پشت گوشم،اما باد بردش.حالا خونتو بریز اینجا.

-آی ی ی ی...

ریحانه دست کشید روی قطره خون که گذشت سالها تیره اش کرده بود،قهوه ا ی تیره.

صدای مادر پیچید توی گوشش:بیا حداقل یه لقمه از این غذا بخور.برای تو پختمش،تو تا منو نکشی ول کن نیستی؟

ریحانه بلند شد،سرش گیج می رفت:

-می آم مامان جان،می آم الان.

-رعنا ولم کن،مامانم نمی ذاره بیام.

-یعنی چی نمی ذاره؟تولد منه ها،قول داده بودی.

-می دونم،نمی تونم بیام.

-خیلی بدی،لوس.

-خودم که دلم می خواد،می گم بهت مامانم نمی ذاره.کادوتو آوردم برات.

ریحانه از توی کیفش بسته ی مچاله ای را کشید بیرون.رعنا بازش کرد و یک شیشه لاک افتاد بیرون.

-خوشرنگه؟خوشت می آد؟

-آره،اما کاش می تونستی بیای.

شب توی خانه، ریحانه ساعت را نگاه کرد و فکر کرد:لابد الان دارن شام می خورن،الویه.

مادر گفت:ریحانه مگه امشب تولد رعنا دعوت نبودی؟

-ها؟

-می گم مگه تولد نبود؟

-چرا...نه،یعنی...نمی دونم.

ریحانه چشمهایش را باز کرد،هنوز سرش گیج می رفت.از جایش بلند شد و فکر کرد حالا چه کار کند؟به کی زنگ بزند؟از کی خبر بگیرد؟

-مامان...

-جانم؟

-مامان خبر داری رعنا داره می ره یه شهر دیگه؟

-وا؟دانشگاه قبول شده به سلامتی؟

-نه،می خواد عروسی کنه.داماد کارش یه شهر دیگه س.

-عروسی؟وا...اون که هنوز هیجده سالش هم نشده،با کی؟

-همسایه شون،پسره بود بچه ها رو پشت دوچرخه ش سوار می کرد...

ریحانه رفت طرف آشپزخانه.مادر هنوز سفره را جمع نکرده بود.با چشم های قرمز نشسته بود پشت میز.ریحانه از پشت دستانش را حلقه کرد دور گردن مادر و صورتش را چسباند به موهایش.

مادر گفت:برو اونور خودتو لوس نکن.به جای این کارا بیا غذاتو بخور.خدا رو خوش می یاد این همه تن منو بلرزونی با این کارات؟چرا چند هفته زنگ نزدی؟یه دفعه بی خبر پاشدی اومدی که چی؟مگه کلاس نداری؟

-مامان رعنا رو یادته؟

-چرا یکدفعه یاد اون افتادی؟چیزیش شده؟

-آدرسی،نشونی چیزی ازش نداری؟از صبح دارم اتاقم رو می گردم.

-وا!وقتی تو ازش خبر نداری من از کجا داشته باشم؟

- سرنخی چیزی ازش نداری مامان؟چه می دونم یه دوست مشترک مثلا. چند وقته هی خوابشو می بینم.

ریحانه خواب دیده بود که رعنا لب پرتگاهی ایستاده.رنگش پریده بود و اندامش لاغر و کشیده در باد تکان می خورد.رعنا دستانش را دراز کرده بود به سمت ریحانه که نیفتد.ریحانه سرش را برگردانده بود.رفته بود و ترک دوچرخه پسری سوار شده بود.همان طور که از رعنا دور می شد سرش را برگردانده بود و دیده بود که رعنا دارد از بلندی می افتد.آخرین چیزی که دید روبانهای صورتی رعنا بود که در باد تکان می خورد.رعنا پرت شده بود و ریحانه از خواب پریده بود.

مادر پرسید: خوابت خوب بود حالا؟

ریحانه مکث کرد:آره مامان خوب بود.مامان،موهام رو می بافی؟مثل قدیم ها.

دستانش را آورد بالا و روبان های صورتی رنگ و رورفته ای را نشان مادرش داد:آره مامان؟بعد ببندش،با همین روبانا.

مریم.مرداد 1387



دوشنبه 21 مرداد ماه سال 1387

به کجا چنین شتابان؟

بعدا نوشت!:

این از کامنت نفیسه

دکتر شفیعی بازنشسته نشده مریم. این فقط یک چیزی بوده که خبرنگار اعتماد ملی "شنیده " بوده. تو رو خدا پراکنده اش نکنید این خبرو. امروز دکتر موسوی از خود دکتر شفیعی پرسید و اونم گفت که هیچ صحت نداره. احتمالا سال دیگه مطرح بشه که دکتر شفیعی هفتاد ساله می شه- انشاء الله (ان شاء الله برای هفتاد ساله شدنه ها نه بازنشستگی!)- یه نفر برای این که گزارش خبریش رونق بگیره و اون یکی برای این که  سخنرانیش تاثیرگذار بشه همه رو نگران می کنن!

به هر حال بعد از بازنشستگی استادهای دانشکده حقوق خبر اصلا برام عجیب نبود که حالا احتمال بدم شایعه باشه،صاف بهش لینک دادم!ضمن اینکه اخبار چند شب پیش می گفت بازنشستگی استادها ربطی به دولت نهم نداره و یک روال اداریه،بنابراین فکر می کنم خبرهایی بوده.


آدم می ماند در مقابل همچین خبری چه بگوید!

دکتر شفیعی کدکنی را بازنشسته می کنند بعد می گویند اگر دلش خواست می تواند در خواست تدریس بدهد؟!

اصلا دانشکده ادبیات بدون امثال شفیعی،دینانی و باستانی پاریزی معنا دارد؟!

چهار ساعت تدریس دکتر شفیعی در هفته جای کی را تنگ می کند؟

عجب!!


سه شنبه 15 مرداد ماه سال 1387

به داد دل ای قرار دلم،نو بهار  دلم،می رسی پس کی؟

تو کجا بودی؟وقتی من نشسته بودم کف زمین،روی سرامیک های یخ و زار می زدم؟تو کجا بودی وقتی داشتم جواب اس ام اس های یاسمین را می دادم و فکر می کردم اگر به هر دلیلی با هم دعوا کردیم،اگر یاسمین رفت اون سر دنیا من چه خاکی توی سرم بریزم؟

تو کجا بودی وقتی ساعت دوی نصفه شب نشسته بودم توی رختخواب و به این فکر می کردم که دو سال پیش چرا سر کلاس دکتر امین پور داوطلب شدم یک متنی را بخوانم؟اشتباه خواندم یک لغت را و این اشتباه از مغزم بیرون نمی رود.

تو کجا بودی وقتی تمام دلتنگی هایم را می خوردم و الکی لبخند می زدم که نکند اشکه بریزد پایین و ملت فکر کنند من خلم.

چرا وقت دکتر را به هم زدم؟چرا فکر کردم هر روز بروم کلاس ورزش و دراز نشست بزنم خوب است؟

تو کجا بودی لعنتی؟تو کجا بودی وقتی صورتی هایم خاکستری شد؟

من می ترسم،از تمام این روزها.از آن میدان شلوغ انقلاب و از روزی که دیگر تو را نداشته باشم.

دیروز که با شادی و تهمینه حرف می زدیم از وابستگی و دوست داشتن،داشتم فکر می کردم من بدون تو چه شکلی این تنهایی عمیقم را پر کنم که هر چند وقت یک بار سرریز می کند؟من بودم که می گفتم نمی خواهم کسی را دوست داشته باشم؟از آدم ها و دوست داشتنهایشان بیزارم؟

من بودم که از وابستگی می ترسیدم و می گفتم همه ی ما آدم ها تهش تنهاییم؟

پس چرا از نبودن تو می ترسم؟حسین پناهی بود که می گفت «انسان و بی تضاد»؟


یکشنبه 13 مرداد ماه سال 1387

فلک را سقف بشکافتیم و طرحی نو در انداختیم!

خب بالاخره دلم اومد قالب پنج ساله اینجا رو عوض کنم.(به قول بعضی ها:قالب باربی وار!)

لوگوی اون بالا کار ایشونه.

پرنیان خانوم فلاحی هم کلی کمک کرد و سر و سامون داد به اینجا.

من هم برای اینکه سهمی داشته باشم برداشتم فونت های آرشیو و لینک ها رو آبی کردم!(خیلی تو ذوق نمی زنه؟)

حالا تا نظر شما چه باشد...


پی نوشت:صورتی بود بهتر بود یعنی؟!


یکشنبه 13 مرداد ماه سال 1387

تو دیگه برای من دل نمی شی

همیشه همین است.عجله که داریم دیر می رسیم.

دردش هم اینجاست که می بینی نمی توانی بیندازی گردن ترافیک و بی برقی و زمین و زمان.

برمی گردی و می بینی رودست خورده ای،بدجوری.آن هم از خودت.وقت جبران هم نیست،باید بروی جلو و بار اشتباهاتت را به دوش بکشی.

همین است که دیر می رسیم،همیشه دیر می رسیم...


جمعه 4 مرداد ماه سال 1387

تکه های پرپر لبخند

دیشب یادم افتاد.خوابم نمی برد و هی غلت می زدم.نمی دانم چرا یک دفعه یادش افتادم،چند سال پیش بود؟حدودا ده سال.همین روزها بوده حتما،یک عصر داغ تابستانی،که جوجه ی طلایی ام داشته بی خیال و خوشحال توی باغچه بازی می کرده.

چشمانش را که می بست پلک هایش شبیه تخمه آفتابگردان می شد.کنار خودم می خوابید،برایش یک دستمال کاغذی می گذاشتم روی بالش و می خواباندمش.مثل بچه هایی که بخواهند گولم بزنند چشمهایش را می بست،بعد از پنج دقیقه حوصله اش سر می رفت و جیک جیکش بلند می شد.

از همین جوجه دستگاهی ها بود،نحیف و مردنی.هر شب با این ترس می خوابیدم که فردا صبح که بروم سراغش جنازه اش را می بینم.اما جوجه ام قوی شده بود،از دست خودم دانه می خورد و روزها توی خانه دنبالم می دوید،بدون توجه به غرغرهای مامان که مگر خانه آپارتمانی جای جوجه است؟الان فضله می اندازد روی فرش.

اسمش؟نمی دانم،هیچ وقت استعداد اسم گذاری نداشتم.خیلی که به مغزم فشار می آوردم لابد چیزی مثل نوک طلا صدایش می کردم.برای من همان جوجه بود.(هیچ اسمی مثل جوجه به یک جوجه نمی آید!)یادم است دامن سرمه ای پوشیده بودم و جوجه ام را برده بودم توی حیاط بازی کند.برادر فلان همسایه هم بود،لابد از او خجالت می کشیدم چون یادم نمی آید حتی گریه کرده باشم.

فقط یکدفعه برگشتم و دیدم ردی از خون روی زمین است،از نوک جوجه ام.برادرم داشته کنارش می دویده که پایش را ناغافل گذاشته روی گردنش.

من یادم نمی آید کاری کرده باشم،مثلا بغلش کرده باشم یا اشکی،گریه ای.حتما ایستاده ام و با وحشت نگاه کرده ام که برادرم دارد پای درخت مو چالش می کند،برایش سنگ هم درست کرده لابد که از عذاب وجدانش کم شود.فقط همان رد خون را به یاد می آورم و چشمان بسته ی جوجه ام را که شبیه تخمه آفتابگردان بود.

چه شد که دیشب یادش افتادم نمی دانم،فقط می دانم بعد از این همه سال یکدفعه دلم جیک جیک های ممتد جوجه هه را خواست.


سه شنبه 1 مرداد ماه سال 1387

عصر تابستان

بستنی ای که می چکد

روی پیراهن،روی شلوار،روی زمین

دستهایی که برای راندن مگسها

بالا و پایین می رود

خمیازه های پی در پی و غرولندهای زیر لب

عصر تابستان

می نشینم کنار پنجره

و با خیال بارانی که نمی بارد

خنک می شوم.

 

مریم-تیر ۱۳۸۶



صفحه اصلی

مکاتبه

آرشیو

بازدیدکنندگان 185539